زیبای من
چهره زیبایی داشت و نگاهی که به من آرامشی وصف ناپذیر میداد. دوست داشت و از ابراز محبت خوشحال میشد اما از وابستگی میترسید و نگران بود شاید بخاطر بیوفائی نامردانی که دوست داشتن یک زن و احساسات لطیفش رو به بازی میگیرند.
گاهی با هم تو یه جای دنج تو بلندی دامنه تپه های مشرف به شهر خلوت میکردیم و از اون بلندی با نوای یه آهنگ عاشقانه به شهر نگاه میکردیم و با هم ساعتی رو با آرامش و به دور از هیاهوی زندگی میگذروندیم. من او را غرق بوسه میکردم و احساساتم رو بهش میگفتم و اینکه چقدر دوستش دارم.
گاهی نگرانیشو نمیتونست پنهان کنه و من اینو از نگاهش و حرفهاش حس میکردم. یه بار از من سالی کرد که منم جوابشو نمیدونستم. سوالی که شاید تو ذهنم بارها و بارها از خودم پرسیده بودم اما بدون جواب مونده بود.از من پرسید عاقبت این دوستی و دوست داشتن چی هست و چی میشه؟ بهش گفتم منم نمیدونم ولی از اینکه این لحظه را با او هستم خوشحالم و به اون فکر نمیکنم. ما هر دو اسیر تعهداتی بودیم که دوست نداشتیم ولی اسیرشون بودیم. شاید احساس مسولیت یا شاید دلیلش بود ویا ترس از هنجارشکنی.
یه بار که صورتشو غرق بوسه کردم چشمشم بوسیدم و او برگشت و گفت میگن بوسیدن چشم جدایی میاره.دلم لرزید ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم اینها همه حرف هست و نباید جدی گرفت. از بد روزگار زیاد طول نکشید بینمون جدایی افتاد و من هر بار که یادش میفتم با خودم میگم کاش چشماشو نمیبوسیدم و به لعل لبش بسنده میکردم ولی افسوووووس .........