خاطره اولین بوسه همیشه بیاد ماندنیست. یادمه وقتی اولین بار که درتاریکی شب ماشین را در نقطه خلوتی از خیابان پیروزی کنار کشیدم و در خلوت زیبایمان  لبهایمان روی هم قرار گرفت قلبم تند تند میزد و میخواست از سینه ام بیرون بزنه، آه که چه احساس زیبایی بود.احساسی فرای هر لمس کردنی و فرای هوی و هوس های گذرا، تو گویی تماس روح بود.یادم نیست چقدر طول کشید شاید چند ثانیه ولی هوش از سرم برد . برای لحظاتی باورم نمی شد.و تلاش کردم به خودم بیام.مست و مدهوش  احساس خوبی که بین ما بوجود آمده بود شدم.شاید خواب بود! ولی نه خواب نبود نفس عمیقی کشیدم و فریاد زدم واووو......   او هم لبخندی زد.من هم سرمست از بوسه ای که از لبانش گرفته بودم ماشینم را راندم و نزدیک خانه اش رساندم وقتی خیابان را دور زدم که به خانه بروم دیدم مسیر را برعکس قدم میزند و بهش اشاره کردم که باید جهت مخالف برود.و او تازه متوجه شد و مسیرش را عوض کرد. من هم رفتم ، خنده ام گرفته بود، دوست داشتنی بود چرا که این بوسه فقط مرا منقلب نکرده بود.

       بعد از آن بارها و بارها در خلوت های  عاشقانه مان لبهایمان بر روی هم لغزید و هر بار برای من به اندازه اولین بار روح نواز و لذت بخش بود.اما بوسه اول و خاطره اش چیز دیگریست. 

        حال که مدتهاست می شناسمش  روز به روز بیشتر شیفته اش می شوم و باور دارم که لمس روح هاست که لب گرفتن را لذت بخش تر میکند. کاری به هوسهای گذرای انسانها ندارم .من باور دارم که دو عاشق واقعی وقتی به هم عشق میورزند و روح هایشان بواسطه بوسهای عاشقانه همدیگر رو لمس میکنند بخشی از روح هر کدام جدا شده و در مرکز زندگی دیگری یعنی قلبش لانه میکند اینکه میگویند تو در قلب منی هم چه بسا از همینجا آمده. وقتی هم که دلمان هوی یار میکند بواقع اون بخش از روح عشقمان که در قلبمان است دوست دارد به اصل خود برسدو دلتنگ یار میشویم . و این فقط بین عشاق واقعی اتفاق میفتد.

(عجب خیابونیه این خیابون پیروزی واقعا خیابون پیروزیه.....)