بعضی وقتها یکی رو خیلی دوستش داری و مهم نیست تازه شناختیش یا از قدیم  با دعوا دوست شدید یا با تلاقی یه نگاه تو مهمونی همسایه بودین یا غریبه   فقط این که خیلی دوستش داری برات مهمه .اونقدر تو دلت جای خودشو باز میکنه که یهو میبینی تمام فضای دلتو بهش تقدیم کردی. همه چیزش رو قشنگ میبینی خودشو حرکاتشو پوشیدنشو خندیدنشو حتی اخمشو دوست داری ، خودتو تمام و کمال بهش میدی و فکر حساب و کتاب نیستی ، محاسبه نمی کنی نه حرفهاتو نه کارهاتو چون خودت میدونی که همه چیز رو برخواسته از دلت انجام دادی .سعی میکنی خوشحالش کنی و مراقبی ناراحت نشه اشتباه که میکنی و یا وقتی از کاری از تو یا حرفی از تو دلخور میشه غرور رو کنار میزاری و خودتو میشکنی  ،کوچیک میکنی خودتو و عذر خواهی میکنی زبون میریزی و به هر دری سر میزنی که از دلش دربیاری چقدر هم زیباست که خودتو تمام و کمال وقفش کردی اما این وقتی زیباست که عشقت هم بهت نگاه متقابل داشته باشه . اونم مراقبت باشه چون بعد یه مدت اگه حس کنی که همه اینها یه طرفه بوده و یا خیلی نابرابر بوده خیلی حالت بد میشه اولش هی خودتو توجیه میکنی و به جای طرف دلیل و عذر میتراشی و از درون شروع میکنی به خراب شدن ولی تا مدتها تو خودتون کلنجار میرید. ولی حتی دلت نمی یاد بهش چیزی بگی اخه دوستش داری. دوست داشتن و عشق یه چیز با ارزشه که نابش رو براحتی نمی تونی داشته باشی ولی مهمتر از اون نگهداشتنشه.عشق مراقبت و فداکاری میخواد. مهم نیست دور یا نزدیک باشی و مهم نیست چه سن و سالی داشته باشی . تو هر شرایطی که دوست داشته باشی باید فداکاری کنی واسه نگهداشتنش. واسه همینه که میگم عشق فقط قلب نمی خواد عشق جیگر میخواد و جرات.

      یه موقع خیلی رو ابرها بودم .عشق من میوه ممنوعه ای بود که من  حتی حاضر بودم فقط بدونم دوستم داره ولی دور بایستم ازش وحاضر بودم همه چیزمو بهش تقدیم کنم اما فکر نمی کردم یه روزی پیش بیاد چیزهایی که من بگمون خودم اثبات دوست داشتنمه برخلاف انتظار من اونها رو دلیل تردید به نیت من به خودش بدونه. تدارک خلوتی رو برای با هم بودنو به نیت شوم و بدم تلقی کنه. خیلی خوب یادمه برای لحظاتی از خستگی و یا شایدم از روی آرامش دستهاشو زیر صورتش گذاشته بود و چشماشو بسته بود و من مشتاقانه نگاهش میکردم و از اینکه بهش اینقدر آرامش دادم که اینچنین راحت در کنارم خوابیده به خودم میبالیدم. حتی پلک نمی زدم که یک لحظه هم تماشایش رو از دست ندم.ولی ماهها بعد وقتی که تردید خود را نسبت به نیت من راجع به اون روز بیان کرد از درون فرو ریختم.این اواخر به اینکه نامهربانی بکنه، عادت کرده بودم ولی این یکی بیش از تحملم بود چرا که با هم به خلوت رفتن و همچنان زلال چون آب انجا را ترک کردنش در ذهن من محکمترین دلیل برای اعتمادی که به من داشت بود ولی  متاسفانه اون روز و خاطره برایش بزرگترین تردید به من بوده و این درد آور بود. علاقه اش به نوشیدن مشروب  و آزاد شدن ازفکر و ذکر  زندگی و مسایل و مشکلاتش رو میدونستم و حتی به یک احتمال کم امکان مستی و سستی را دیده بودم و از او خواسته بودم بار رو ترک کنیم تا بیشتر مست نشویم اما دریغا ازنیت منو از ذهنیت او. نیت خوب و بد گاهی مثل راه رفتن در لبه تیز چاقوست همانقدر جسارت میخواهد و همانقدر میتواند خطرناک باشد. بین خوب و بدش یک تیغه تیز فاصله است امروز این تردید  را فهمیدم و مثل خنجری که جگرم رو شکافته باشد حس کردم . تلخی کامم رو فراگرفته و مزه خون رو در دهانم حس کردم  آری براستی جگرم شکافته بود.