پنجره زندگی من
دیگه عادت کردم به اینکه از هر جا برمیگردم خونه از خیابون روبروی خونه تو بگذرم و روبروی پنجره خونتون که رسیدم نیش ترمزی بزنم و سرعتمو کم کنم و نگاهمو به پنجره خونتون بندام به امید اینکه از دور هم شده ببینمت. وقتی پرده ها باز هست، حتی نبینمت ولی حس خوبی دارم شاید بخاطر اینکه اگر بودی میدیدمت ولی امان از وقتی که پرده های پنجره بسته هست دلمو غم میگیره.گاهی که سایه تو رو وقتی تو آشپزخونه هستی میبینم قلبم تند تند میزنه. دیروز که رد میشدم و طبق عادت نگاهم چرخید ،سایه تو را دیدم که کنار تلویزیون و کنج پذیرایی مشغول بودی و داشتی یه چیزهایی رو مرتب میکردی.نمن تونستم وسط خیابون بایستم و تنها جای خالی اینطرف خیابون رو ماشین پست پارک کرده بود. دو سه بار دور زدم بامید اینکه ببینمت ولی سخت مشغول بودی و فقط اخرین بار که رد میشدم سایه تو رو از آشپزخونه دیدم. دیگه واینستادم که احیانا کسی نبینه و داستان نشه.
دوست داشتن یه احساس قلبی هست که حتی اگه نشه ببینمت و یا دستتو بگیرم ولی به اندازه همون روزهایی که با هم بودیم بزرگ و باقی هست.
قبلا تابستون ها رو خیلی دوست داشتم چون روزها طولانی هست و هوا دیر تاریک میشه و احساس میکنم بیشتر زندگی میکنم .ولی این اواخر دیگه پاییز و زمستونو دوست دارم چرا که هوا زود تاریک میشه و وقتی رد میشم از جلو پنجره برخلاف تابستون میتونم بهتر داخل خونتو که روشن هست ببینم .به امید اینکه برای یه لحظه هم شده چشمم بهت بیفته.
نگران هستی و بلاک کردی همه جوره میتونم درکت کنم ولی یه چیز رو یادت رفته و یا متوجه نشدی و اون اینکه تو رو شاید نبینمت ولی تو تو قلب من جا گرفتی و بخشی از روح من شدی.هر چقدر هم منو بی تو بزاری ولی بدون خیلی دوستت دارم.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر ۱۳۹۷ ساعت 21:58 توسط S.M
|